باید بگردی رویایی که اندازه خودت هست رو پیدا کنی.
باید بدونی رویا ها مثل کفش می مونن ! رویای هر کسی اندازه خودش هست...از کجا معلوم تمام نقشه ها و رویا هایی که من بافتم به پای تو بخوره؟!
من بهترین رویامو پیدا کردم...دارم نقشه هامو می کشم که یکی یکی به تک تک اونا برسم.
این یه قانون برای زندگی کردن هست که باید مراقب همه چی باشی...زمان مهمترینشه!
حواست باشه برای هر چیزی تا آخر دنیا وقت نداری.
از کوچیکترین رویاهات شروع کن.
اخیرا پیرو تصمیمات مهم اخذ شده در جهت هدفمند ساختن تلاش های تا الان هیچی و صرف اینکه تمام نوشتنی ها همان بهتر که جنبه شخصی و دفتر نویسی داشته باشند، تا گاهی اسباب دلخوری و مایه پریشان احوالی نویسنده نباشند، هر گونه تالیف دارای مخاطب متوقف خواهد شد...حتی در حد کپی پست کردن اشعار و جملات قصار.
از نظر شما که اشکالی نداره؟....خب از نظر ما هم بلا مانع است.
ضمنا هیچگونه اطلاعیه و یا توجیه نامه ای متقاعبا یا متعاقبا به بصر و سمع هیچکس نخواهد رسید.
پ.ن:
وقتی ساعت 8 صبح چهارشنبه پشت در کلاس نقشه کشی می رسم،احساس همون کسی رو دارم که برای اولین بار تهران رو کشف کرده....کل ماجرای 3 ساعته یه طرف ، رد شدن از کنار همون پلی که زیر دست 50 تا کارگر متمرکز در حال احداث ِ طرف دیگر!
در این ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید در قافلمان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
پ.ن:
عنوان مناسب برای این پست بی ربط پذیرفته میشود!
از بستنی فروشی که بر می گشتیم گفت: قبلا هم خوش رنگ تر بود،هم خوش مزه تر،سری آخر یه کمی ترش بود!تو هم دوست نداشتی!...می گفت:مثل خودت!یه کمی که راهتو عوض کنی مفهمم! یه ذره که مزه ات فرق کنه می فهمم! می دونم کدوم حرف حرف ِ خودته،کدومش نیست!
راست میگه،فکرام خیلی بی درو پیکر شده! معلوم نمیشه تهش کجاست، سرش کجاست؟خرده زیاد میگیرم ، بهونه هم ،هراز گاهی.
خب! با خودم تجزیه تحلیل زیاد میکنم،نتیجه می گیرم،فرضیه می سازم...گیرم خیلی هاش هم اشتباهه...ولی من از کجا باید بدونم؟!
باید محدود تـَرش کنم.فکرم ُمیگم!ذهنمو باید بهش برنامه بدم...براش تعیین کنم که یه سری فکرا ممنوعه...بعضی هاشم اکیدا ممنوع!
شاید باید یه ف.ی.ل.ت.ر بذارم که صافشون کنه....باید ها و نباید هاشو جدا کنه...اونائیش که خوب بود مجوز خروج بده! اونائی هم که ترش یا بعضا تلخ بود همونجا ها نگه داره تا یه روز که وقت کردم یه دستگاهی چیزی هم واسه چرخ کردن،خاک کردن یا توجیه اونا بسازم.
شایدم این واجب تر باشه! همین اختراع آخرمو میگم!اگه یه ر اهی کشف کنم که جلوی انتشارفکرای غیر مجازُ بگیره...دیگه فیلترو صافی و سـِنسور اینا خرج اضافیه! دروغ می گم؟!
میگن حرف حق تلخه...گاهی وقتا از مزه گس حقایق متاثر میشی!
یه چیزائی با خوندن این نوشته(از وبلاگ یه مهاجر) اومد توی سرم فقط مثل همیشه به هم ریختس...مرتبش که کردم مینویسم!
از وبلاگ فهیم:
گاهی وقتها دلم را به دو هزار و پانصد سال تمدن و تاریخ ایران که مثل یک تابلوی نقاشی پشت سرم آویزان شده است، خوش میکنم.تابلوی بی حرکت و بی خاصیتی که گاهی برایم شکوهی را زنده میکند...گاهی دل خوش میکنم به هفت سین و مهرگان و آذرگان و تقویم خورشیدی که حالا همه به آن میگویند شمسی... یا شاید هم تخت جمشید که ستونهای آن امروز دفتری برای یادگاری نوشتن جوانان بیکار ماست. اما همینکه رویم را از آن تابلو برمیدارم، میبینم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم.حتی خیالی هم دیگر نیست که دل به ان خوش کنم. به خودم که نگاه میکنم میبینم من هم یکی از همان عربهای خلیج نشینم که تنها برتریم به آنها چهار حرف " گ چ پ ژ " است . وگرنه آنها هستند که عقاید ، رسوم ، زبان و حتی تعطیلاتشان را به من تحمیل کرده اند.
تا کی میتوانم سینه ام را جلو بدهم و بگویم که " رازی را میشناسید؟ کاشف الکل ... ایرانیست" .. اما امروز سهم من از تکمیل جدول مندلیف صفر است... چقدر بگویم مولوی مال ماست؟ اما ترکها سالگردش را بهتر از ما بگیرند؟
چقدر فخر ایرانی های موفق جهان را بفروشم؟ مهدی نوری... فیروز نادری....ابراهیم ویکتوری... انوشه انصاری...کامران وفا...لیلا وزیری...انوشیروان روحانی.... بیژن پاکنژاد... حمید عمرانی... نازنین افشین جم... امید کردستانی... آندره آغاسی...اما من که بهتر میدانم خاک من اینها را تربیت نکرده... روی بازوی هر کدام آنها پرچم آمریکاست یا آلمان یا انگلیس یا هر جایی بجز سبز و سفید و قرمز...پس اینها مال ما نیستند...
امروز در خاک من پلیسهایمان ماشین آلمانی سوار میشوند...درخت میبریم و اتوبان میسازیم که پایتخت را به دریا نزدیک تر کنیم اما هنوز پیاده روی سالمی برای آن دخترک فلج نداریم که با ویلچیرش بتواند شهر را ببیند...
در اینجا همزمان با همه مردم دنیا آخرین مدل و طرح شلوار گپ و کت دی اند جی و عینک گوچی و عطر کریستین دیور را داریم اما بعد از چهل سال هنوز کسی واردات فرهنگ " چطور ماشینمان را درست برانیم" را به عهده نگرفته است. روزی شش و نیم میلیارد تومان ماشین خارجی میخریم اما هنوز پوست پرتقالمان را از پنجره " مورانو" بیرون می اندازیم.
هر سال یک ماه گرسنگی وتشنگی ، ده روز سینه زنی و روزی پنج بار عبادت را در برنامه هایمان داریم ، اما هنوز تجارتمان را با دروغ سرپانگه میداریم و خدا را برای قسم به او میخواهیم. موسیقی و فیلم و کتاب را میدزدیم و پولی برایش نمیدهیم.
امروز مثل پسرک یتیمی هستم که هر کسی میتواند سنگی به پایم بزند و پدری نیست که از من دفاع کند. اگر کسی 300 را برایم بسازد همه به او حق میدهند و ما فقط به نوشتن مقاله ای در وبلاگمان بسنده میکنیم.البته حق داریم... چون دیگر چیزی برای دفاع نیست... امروز من یکی از ادمهای نسل آریایی هستم که مثل اروپایی ها لباس میپوشم و به عربی-انگلیسی حرف میزنم گاهی سیگار آمریکایی آتش میزنم ... نه از ایرانی بودن در من اثری هست و نه توانسته ام فرهنگی به جایی صادر کنم...
تو به من از دو هزار پانصد سال تمدن میگویی... چیزی که " داشته ام"... اما امروز چه دارم؟ امروز شخصیت های خوب فیلمهایمان مرتضی و مجتبی نام دارند و بد ها فرزاد و فرنام... زنانمان امروز باید برای منع قانون حمایت از خیانت بجنگند ، گاها از شوهرشان کتک بخورند و هیچ گاه از ارث پدری به اندازه برادرشان سهم نبرند...
تو بگو به من که تعصبم را خرج چه چیزی بکنم؟ خرج بی ریشه ترین آدمهایمان که15 هزار کیلومتر دور از خاک ایران با چهار کانال تلویزیون میخواهند ایران را به جهان صادر کنند؟ چقدر گوشم را تیز کنم که شاید سرود ملیم را روزی از یک رویداد المپیک بشنوم؟
سهم من از آینده این دنیا چیست؟ کدام قله فتح نشده ای هست که من بتوانم آن را فتح کنم؟ اصلا کدام قله فتح شده را میتوانم فتح کنم؟ اگر ارزش و لیاقت من همین است ، دیگر چرا از گذشته پر افتخارم حرف باید بزنم؟ همین میشود که آدم تعصبش را از دست میدهد...فرهنگش رنگ عجیبی میگیرد... ریشه هایش لاغر میشود...واین یعنی "فاجعه"...
یه مدتیه سر گذشت های آشفته ذهن من کم کم داره سرو سامون میگیره، دارم یاد میگیرم چه طوری سر یه جریان رو پیدا کنم و حداقـل کاری که می تونم براش کنم اینه که از توی بقیه افکارم بکشمش بیرون.گیرم خیلی هاش هنوز به نتیجه نمیرسه.
شاید یکی از مواردی که از زمانی که یادم میاد خودم ُسر گرمش کرده بودم پیدا کردن یه راه میونبُر برای رسیدن به خواسته هام بود.چند وقت پیش یه کتابی می خوندم نوشته بود آفرینش جهان و کلا خلقت (که البته خدا آفریده) توی 7 روز انجام شده...روز به روز و قدم به قدم کامل ترمی شد.میشه تعمیمش داد به وقتی که یه بچه از کوچیکی شروع می کنه به رشد کردن،باید مراحل رشدُ یکی یکی،پله پله طی کنه...و اگر مثلا از مرحله 3 جهش کرد به مرحله 5 یه جایی یه جوری ضربه می خوره ، حالا بگذریم گاهی قابل جبران هست و گاهی نیست!
خیلی سعی کردم یه برنامه طولانی مدت داشته باشم.مثلا می گفتم دانشگاه که فلان رشته قبول شدم...بعدش که فلان جا کار پیدا کردم...با چه شرایطی ازدواج کنم و ادامه برنامه ها می رسید به تربیت بچه هامو اینا...گیرم با جزئیات دقیق تر.
ولی از اونجائی که به قول نامجو زاده آسیا بودن جبر جغرافیائی زندگی من بود یکی یکی نقشه هام قبل از اینکه بهشون برسم بهم می ریخت.
یه کم بعد که گذشت دیدم برای هر انتخابی باید در لحظه تصمیم گرفت(حالا نه به این شدت)...کلا منظورم اینه که تا جائی که میشه نباید خیلی جلو تر از زمان برنامه ریزی کرد(دلسردی میاره)...خب بدیش اینه که زور شرایط دیگه خیلی بیشتر از اراده آدمیزاده...حالا من با استثنائات کاری ندارم.
بعد از اینکه بیشتر در گیر زندگی و گذر زمان و آدم های رنگارنگ شدم یاد گرفتم اینجا این قانون زندگیه (من که پامو بیرون از ایران نذاشتم ):
همه چیز، یه جا ، با هم جمع نمیشه!
تفسیرش این میشه که زندگی من و تو مثل بازی پوکر می مونه ، 10تا برگ داری و باید به دو صورت برگ ها رو مرتب کنی یا حداقل 3 برگ یک شماره ، یا حداقل 3 عدد و رنگ پشت سر هم ،یک برگ از زمین بر می داری اگر بدرد خورد بر می داری برای خودت و یک برگ از دستت که بدرد نمیخوره رو می ندازی پایین اینقدر این کار رو می کنی تا همه ی برگات همون دو شرط رو داشته باشن و برگ اضافه ای تو دستت نباشه، هدف اصلی برنده شدن هست ولی مجبور می شی بارها مسیر بازی رو عوض کنی ، فکر کن 2 تا شاه داری و بقیه کارت ها جور هست هی بر می داری شاه نمیاد شاید شاه دست دیگران باشه یا زیر...یعنی با بدست آوردن یه شرایط نسبتا ایده آل یه شرایط نسبتا ایده آل دیگه رو از دست میدی.
اینجا باید یاد گرفته باشی ارزش سنجی کنی...شرایط قدیم و جدید رو مقایسه کنی، گاهی وقتا مشکلات و سختی های شرایط نو گذشت می خواد،گاهی وقتا هم برخورد با شرایط بهتر جنبه و جسارت می خواد.
گاهی وقتا هم باید اعتماد کرد....به خودت...به تصمیمت...به راهی که انتخاب کردی...فقط همیشه باید یادمون باشه که اراده خدا فوق همه اراده هاست...قبل از هر تصمیمی باید به خودش توکل کنی!
پ.ن:
شعر از مهدی اخوان ثالث...فقط همین!
فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گريان
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد ...
برای پی بردن به باطن آدما،به رفتارشون با بچه ها دقت کنین....
قبلا تر ها که بچه بودم فکر می کردم خدا باید چه جوری باشه؟ خدای ذهن من توی یه اتاق تاریک...(صدای تهدید میاد...بعدشم اعتراف و توبه)
ولی تو می دونی بچه ها کافر نیستن...اونا فقط ساده ان...خیلی ساده!
مشکل اینجاست که قبلا تر ها که بچه بودم نمی دونستم خدای ذهن یه آدم،که قلبش اندازه مشتش ِ، باید همونقدر بزرگ باشه! یعنی باید خدای قلبتُ نقاشی کنی!
دیروز فهمیدم قبلا تر ها (که خیلی بچه نبودم) دلم همه چی رو باهم می خواست...الان که دیگه بچه نیستم دیدم سنگ بزرگ علامت نزدن ِ...
امروز که فکر می کنم دیگه بچه نیستم ، دغدغم شده شمردن هر چیزی چه قابل شمارش چه غیر قابل شمارش (به قول شازده کوچولو آخه آدم بزرگا عاشق عدد و رقمن) اونقدر که نمی تونم خدای ذهنمو هیچ جوری نقاشی کنم...
امروز دلم واسه همون خدائی که قبلا تر ها که بچه بودم گوشه یه اتاق تاریک با یه عالمه دفتر دستک و رو سرس بلند حاشیه گل گلی ،نشسته بود تنگ شده! راستی روی طاقچه اتاقشم یه دوربین شکاری بود.
پ.ن ۱:
در مقابل بچه ها هر آدمی خودشه!
پ.ن ۲:
می گفت هیچ آدم راستگوئی معشوق نداره...
بیا بهم ثابت کن فقط تو راست میگی!
بعضی آدم ها خوب اند،بعضی ها خیلی خوب اند،بعضی ها به نفعشونه خوب باشن.
اصلا من میگم آدم ها به تعداد آمارشون با هم فرق می کنن.
بعضی آدم ها ها به ندیدن و رد شدن عادت کردن،واسشون عادی شده صبح از خواب بیدار شدن و فرصت شروع یه روز دوباره....فرصتی برای چشیدن وجود خدا
می دونی...اگه آدم ها فراموشکارنبودندمثل یه کوه یخ ذره ذره آب می شدند.شاید نه مثل هوا...نه مثل آب...ولی مثل خود ِ خودش برای زنده بودن لازمه!
فراموشی با بی تفاوت بودن فرق داره! نا دیده گرفتن محبت آدم ها یا فراموش کردنشون...از کنار خوبی ها گذشتن با فراموشی مرگ عزیزی فرق داره.
پشیمون شدم...آدم ها یا خوب اند یا بد!
هر جی هستی فقط بی تفاوت نباش...بذار هر جی حس کردنی هست با هر تپش قلبت...با هربار پر و خالی شدن شش هات حسشون کنی!
اینو توی وبلاگ یه دوستی خوندم : (بدون شرح!)
میگن مرد نی زنی بود که تو یک شهری سالها کنار خیابون می نشست و واسه مردم نی میزد و پول ناچیزی میگرفت . یه روز از وضع خودش خسته شد و به خدا گفت : من دیگه خسته شدم از بس واسه مردم نی زدم. زندگیم نمیچرخه!
تصمیم گرفت بزنه به صحرا و واسه خدا نی بزنه... تا روزی که بمیره... همین کار رو کرد و رفت و رفت و رفت... روز اول که تو بیابون داشت نی میزد ، کاروانی گم شده تو صحرا صدای نی رو میشنون و اونو پیدا میکنه... مرد نی زن کاروان گم شده رو به شهر میرسونه و نجاتشون میده...
اونا هم بابت لطف نی زن کیسه ای طلا بهش میدن...
نی زن به خدا میگه : یه عمر واسه پول نی زدم هیچ چیزی نگرفتم... ولی فقط یه روز واسه تو زدم
پ.ن1:
رو نوشت به خاله منصوره (دخترخاله) که از خوب ترین های دنیاست!
پ.ن2:
خیلی کیف میده وقتی هر روز صبح با باز شدن پلک چشمت...یه جوری احساس غرور کنی، مثل داشتن 2تا قلب .... خب یه روز دیگه وقت برای دوست داشتن داری ! واسه دوست داشتن خوبی ها وقت تا آخر دنیا هم کم میاد...پس قدر هر ثانیه رو باید دونست.
پ.ن3:
فال حافظ گرفتم ، گفت بیمار شفا میگیره...دعا می کنم.
یه جای دیگه هم یه چیز دیگه گفت ... اینجوری نگام نکن ... خودم بعدا به صاحب فال می گم چی بود.
آقا جای همگی خالی(!)...دیروز بعد از مدت ها به دختر بودنم بر خورد ، دیدم حالا که قرار فردا مامان بیاد بذار بهش نشون بدم در نبودش مث یه کدبانو ( یاد کوکب خانم زن با سلیقه ای... افتادم) خانه داری می کردم.
کار ها خیلی خوب پیش رفت....اتاق خودم و آرش و آشپزخونه و حال و پذیرائی ، همه جا رو خوب تمیز کردم .کار ها که تموم شد دسته طی رو به دیوار تکیه دادم.دستمو زدم به کمرم و داشتم به شاهکاری که خلق کرده بودم با غرور نگاه می کردم که یه دفعه....
نه...نه...کسی نیومد که...نه بابا زنگ تلفن چیه؟! ...بوی سوختنی؟! نخیر...گوش کن تا برات بگم.
دیدی یه وقتائی یه اتفاقی جلوی چشمات میفته ولی کاری از دستت بر نمیاد؟
خلاصه ، همونطوری که داشتم سلیقه خودم ُ تحسین میکردم ، دیدم طی داره از روی دیوار سُر میخوره! با محاسباتی که کرده بودم اگر با احتمال 30% طی میفتاد باید به سمت راست متمایل میشد...از اونجائی که توی دانشگاه بهم یه پیشنهاداتی کرده بودن (البته من زود جواب نداده بودم ... یه کمی وقت خواسته بودم ازشون که روی پیشنهادشون فکر کنم) حالا خلاصه اینکه من فرضیاتُ در نظر نگرفته بودم و همین فرضیات محال (عواملی مثل جنس دیوار،رنگ دیوار، رنگ نور و زاویه تابیده شدن روی دیوار) طی رو به سمت چپ هدایت می کرد.داشتم فکر می کردم با چه سرعتی و چه زاویه ای حرکت کنم تا بتونم جلوی این حادثه رو بگیرم که کار از کار گذشته بود. بعلــــــــه...دسته طی هنگام فرود (سقوط فقط مخصوص هواپیماست از من ایراد نگیر) به گوشه میز گیر کرد و 2 تا از 3 تا ظرف مامان که با حقوق اولم براش خریده بودم با صدای نسبتا دلخراشی نقش بر زمین شدن!
داشتم به چیدمان تکه های شکسته روی زمین نگاه می کردم که دیدم ظرف سوم داره با یه سری حرکات موزون و آهنگین( آهنگ پس زمینه این حادثه این بود : آی رفیق این ره انصاف نیست...این جفاست!) به اون 2 تای فنا شده می پیونده! این دفعه از خیر محاسبات و زاویه و سرعت و فرمول و اینا گذشتم و با یه حرکت سریع (شبیه به شیرجه) ظرف سوم رو روی هوا گرفتم.ظرف های خرد شده (بزرگترین تکه 3-4 سانتی بود) تا شعاع 1 متری میز پخش شده بود.
تو که می دونی من اهل بد و بیراه گفتنُ اینا نیستم...مخصوصا به شانس و اقبال و فال و...!
آقا مامان داره میاد...خیلی خوشحالم!
با اومدنش یه مسافرت تحمیلی هم می رسه! خب بلاخره مرد ِدیگه...انتظار داره...الانم که یه هفته تعطیلات تابستونی داره!
برنامه خیلی فشرده است ( مهندس یاد قورباغه افتادم که ملیکا میگفت فیشار داد (خنده!) )
با آهنگای همای جدیدا خیلی کیف می کنم...یکی از شعراش اینه :
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.
این چه بهشتیست؟!
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟!
این چه جهانیست؟
این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟!
این چه بهشتیست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست.
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم
هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز
باز همین ماجراست؟!؟!
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟!
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدات
پای از این در که نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت
وای به حالت همای
وای به حالت
وای به حالت همای
وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست.
نه ,,نه,, نه
توبه کنم باز,
حق با شماست
س.ن:
یه میل اومده برام که کجـــــــــائی بابا،جات خالـــــــیه، نکنه دیگه برنگردی و اینا ( به همین شدت! ) بعدشم یواشکی دم گوشم گفت خودمونیمـــــا نکنه پسوردت یــــادت رفته باشه اگه آره بگو برات یه کاری کنیم بالاخره حق آب و گل و اینا...(انگار اینم فهمیده دفعه آخر پولیورمو توی تاکسی جا گذاشتم!)
آخـــــی طفلک...نمی دونه من هر وقت نطقـم باز شه میام اینجا.همین!
خ.ن:*
خـــدا نشونم دادی معجــزه یعنی این....
همه نا آرومی هام داره فرو کش میکنه و جاشو میده به یه حـس بی قراری شــیـریـن!
یادمه یه روزی تو گوشم گفته بودی : هیچ برگی از درخت نمی افته مگر به اراده خدا...پس اراده خودش بود...خــواسـت و شــد....شـد صاحــب قــلبـم اونی که لایقش بود.
هر چی فکر می کنم میبینم خدایـــا! یه چیزی این وسط به جریان نمی خوره. بدیش اینه که من اونقدر که فکر میکنی خوب نیستم، که بخوای تا این حد هوامو داشته باشی...البته یه حدسائی می زنما ، خب بذار بگم تو اونــقـــدر بزرگــــی که با این اتفاق می خواستی من سر به هوا رو سربه راه کنی...دیدی گفتم، آره خودشه!
تو قـمار چشمامُ به نمی اشک ، بازی لب هامو به دعا و ورد،و گناه دستامو به نیاز و خواهش تعبیر کردی.اینکه این همه خوبی رو پیش زندگیم گذاشتی تا بال من بشه به هـــوای تو! کـمک کن قدر این وجود نازنــیــنُ بدونم.
پ.ن:
دیشب رفتم توی اتاق داداشــــی،جـــاش پشت میز کامپیوتر خالی بود...فوتبال دستی،کتابــــاش،CDهای روی میزمثل کارتونائی که با استعداد قابل تحسینی صدای شخصیتاشو تقلید می کنه، لباس های فوتبالیش باعث شد دلتنگش شم. دلم یهوئی برای زبون حرف زدنمون(اسگر فرمونو بپیچ!)،سربه سر گذاشتنا، دعوا سر نوبت بازی اون آدم ژله ایه که شکمش پر آبه تنگ شد. دادشی مُش مِگذره.
مامانم که دیگه نگو....وجودش یه جور دیگه عزیزه توی خونه...وقتی بهم می گه حالا برو لباستو عوض کن بعد بیا گزارش بده...وقتی موقع رفتن سفارش کرد یادت نره نمازتو بخونی من نیستم این خونه بدون نماز نمونه!
امسال روز پدر منو بابا تنها بودیم،براش یه دستــــــه گــــــل بزرگ خریدم.
مــامــان، بـــابـــا، آرش خیلی دوستتون دارم.(بعدش تو بگو لوس نیستم...!)
پ.ن ۲:
ارادتمندیم خلاصه مهندس...
قرار بود دیشب صــدای منو برای اولین بار از پشت لب تاپ خودم بشنوین ولی به اینترنت دسترسی نداشتم.
پ.ن۳:
خیلی خسته اش کردم ولی قول دادم دیگه اذیتش نکنم وگرنه 24 ســـــــــــاعـــــت نمیزاره بخوابم :دی
پ.ن ۴:
* : خود ِ نوشته


